![]() |
![]() |
|
|
عاشقی بد دردی بود... یک جور تعلیق غیر قابل باور ، یک رودروایستی بی رنگ ، یک گیجی مرطوب ، یک باور نامطمئن..... لمس اش کردم ، به آن رسیدم و سقوط کردم . بی خبری این مرگ پر عطش ، گردن تو و خیانت چندش آور نگاه لذیذ ات. نگاهی که عفونت پر هراس مرگ را گوارا می کند..... ******
موشی دم اش را از آفتاب به سایه جمع می کند زندگی عجیب جریان دارد می توانی بلند شوی و موهایت را در آینه بریزی می توانی این سطر ها را مثل یک گردن بند به گردن بیاویزی و با سایه ها تمام پیاده روهای بعد از ظهر را پیاده گز کنی فقط در را پشت سرت ببند پنجره را باز گذاشته ام چه قدر به هوا محتاجم هوا در سرنگی کوچک......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 2:44 توسط بهمن بابازاده |
|
|
بیشتر از آن چیزی که فکرش را می کردیم و دیده بودیم و سراغ داشتیم ، صمیمی و خاکی به نظر می رسید . من کلا عادت ندارم که در قبال کسانی که با آنها مصاحبه داشته ام ، تعریف الکی بکنم ولی «رضا صادقی » چیز دیگری بود . شاید واژه های مناسبی هنوز کشف نشده اند که بشود صداقت و نازنینی این هنرمند را با آنها بیان کرد .
ماجرا از آنجائی شروع شد که «هدی » پیشنهاد مصاحبه رودر روی «بهنام صفوی » با رضا را برای «همشهری جوان » داد و من هم به هر دری زدم تا این اتفاق برای اولین بار در همین «همشهری جوان » خودمان بیفتد و در روزگاری که این مجله به روزهای اوج اش دوباره برگشته و جزء معدود حاضرین روی دکه هاست که هنوز هم آدم ها را غافلگیر می کند ، بتوانیم یک بار دیگر این برق ذوق زدگی را در چشم های مخاطب مان شعله ور کنیم . بالاخره همه چیز طبق برنامه پیش رفت و رضا و بهنام هر دو ok دادند . رضا با علاقمندی خاصی قبول کرد ولی بهنام با دودلی و اکراهی خاص . روز قرار بود و من نمی دانم چرا از همان صبح روز قرار استرس داشتم و به اجرائی شدن ماجرا چندان خوش بین نبودم . حدود ساعت 12 ظهر بود که رضا sms زد و من آن را نخوانده با خودم فکر کردم که :«آبروم پیش همه بچه های همشهری رفت و قرار تعطیل شد !» : «سلام با عرض پوزش اگه مقدوره قرارمونو بندازیم جلو ممنون میشم . کار واجبی برام پیش اومده . انشالله جبران می کنم و یا علی » نفس راحتی کشیدم و زود زنگ زدم به هدی و هماهنگ کردم که زودتر سر قرارمان در خانه رضا حاضر شود . به بهنام زنگ زدم و در حین اینکه در حال صحبت و هماهنگ کردن بودم برای دو دقیقه پشت خط رفتم و بعد از اینکه بهنام دوباره به این طرف خط آمد گفت که تحت هیچ شرایطی حاضر به اجرائی کردن این پروژه نیست و مدیر برنامه هایش او را از این مصاحبه منع کرده است . تا جلوی ساختمان رضا مشغول سر و کله زدن با جناب مدیر برنامه بودم ولی او تحت هیچ شرایطی حاضر به همکاری نشد بدون آنکه دلیل واضحی را برای ما بیاورد . هدی هم نتوانست این معما را حل کند و ایشان به بدترین شکل ممکن به هدی هم بی احترامی کرد و آنچه نبایست را نثارش کرده بود . پله های برج را که بالا می رفتیم به این فکر می کردم که واقعا رضا چقدر بزرگوار بود که از پیشنهاد ما به این صورت استقبال کرده بود و آن وقت این آقا.......... بعد از سلام و احوالپرسی رضا سراغ بهنام را گرفت و من هم نامردی نکردم و همه ماجرا را برایش گفتم . فقط سری تکان داد و بعد مصاحبه را شروع کردیم . یک مصاحبه طوفانی که امروز به روی دکه آمده و هنوز هیچی نشده کلی سر و صدا به پا کرده است . حوالی ظهر بود که جناب مدیر برنامه زنگ زدند و با الفاظی که بیشتر منتسب به خود و اهل بیت گرامی شان بود ، تهدید به شکایت و 110 و این بحث ها را به میان آورد و بعد از ملاحظه بی توجهی ما ، قطع کرد و خدا می داند که چه نقشه های شومی را در خفا برای ما در حال طراحی است . بعد به رضا زنگ زدم تا در جریان باشد و حرفهای او دلگرمی عجیب و غریبی را برایم در پی داشت : « من کاره ای نیستم ولی همه جوره پشت ات هستم و هواتو دارم .....» و من به این فکر کردم که واقعا هنرمندان ما تا چه حدی به حدود و جایگاهشان در عالم هنر واقف هستند و دچار جو گیری های مقطعی نمی شوند ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:3 توسط بهمن بابازاده |
|
|
یک هفته تمام است که زیر چتر آلبوم جدید «شاهین نجفی » هستم و غرق در فریادهای اعتراضی او ِِ.....که فریادهای دریده و وحشی اش چقدر بی نظیر است.
که رپ معترض اش چقدر حس طغیان را در وجود آدمها بیدار می کند . حسی که از قرار معلوم دیگر جائی در کاراکتر شخصیتی آدم های امروزی ندارد و «متفاوت بودن » و « خاص بودن » تنها چیزی ست که آدم های این دوره به آن فکر می کنند .
رپ شاهین نجفی یک هشدار است . به تمام کسانی که سرشان را مثل کبک زیر برف کرده اند و از دور و بر خود سعی می کنند خبری نداشته باشند . چه زندگی ایده آلی داشتیم اگر همه آدم ها مثل حرفهایشان بودند.... معترض و آرمان گرا ... فکرش را بکن!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:41 توسط بهمن بابازاده |
|
|
من ، ایرج و همه مشقت های «بی پولی » پرده اول : ایرج : غروراش حتی از نان شب هم برایش مهم تر است . این خصلت مشترک همه بچه پر رو های دنیاست. نیشخند تندی به خانم منشی جدید می زند و چک پاداش ، که به نوعی ترحم رئیس به اوست را خیلی جدی به آبدارچی می بخشد تا عزت نفس اش حفظ شود . تا در عالم خودش کلی حال همه را گرفته باشد . غافل از اینکه چند ماه بعد برای سیر کردن شکم اش مجبور می شود مثل سگ به پای دور و بری هایش بیفتد و غرور اش نیست و نابود شود . طلا های زن بدبخت اش را بلند کند و وقتی کفگیر به ته دیگ خورد پلاک های بچه معصوم و بی زبان اش را قایمکی و دور از چشم همسرش بدزدد . همه راه های دنیا را برای حفظ غرورش چشم بسته برود و همه دغدغه هایش پا برجا ماندن غروراش بین دوست و آشنا باشد . به مصداق کامل جیب خالی ، پز عالی تبدیل شود و به کارگر های آشغال جمع کن نگاه کند و بگوید :« از آدم بدبخت بدم میاد...» به «احمد رنجه» پناه ببرد و وقتی از او پول می خواهد باز هم به خاطر غرور لعنتی اش ، به چشمهای او نگاه نکند و نگاهش را از او بدزدد . سرش هنوز بالاست و زندگی هنوز کمر اش را نشکسته ، هنوز حقایق نفرت انگیز زندگی را لمس نکرده و هنوز غروراش از همه چیز برایش مهم تر است ...... من : از در ورودی که پسرک مغرور وارد تحریریه مجله می شود همه می پرسند:«چیزی شده ؟ عصبانی به نظر میای؟» به هیچ کدام محل نمی گذارد و صاف به اتاق جناب سردبیر می رود . جمله اول اش تمام نشده ، آقای سردبیر فقط با یک کلمه جوابش را می دهد : « خداحافظ.....» پسرک هم خیلی جدی بلند می شود و کیف اش را برمی دارد و می رود . او مغرور است و هنوز کله اش بوی قرمه سبزی می دهد . اصلا به قسط ها و خرج ها و بدبختی هایش فکر نمی کند . این ها که در برابر اخلاق لعنتی و غرور لعنتی تر اش عددی نیستند . زندگی هنوز کمر او را هم نشکسته و پسرک هم هنوز حقایق نفرت انگیز زندگی را مثل ایرج لمس نکرده است . او هم از آدم های بدبخت بدش می آید و در «بچه پر رو » بودن پسرک اصلا شک نکنید!
پرده دوم : ایرج : به هر کس و نا کسی رو می زند و پول می خواهد . زندگی کمر اش را خرد کرده و غرور اش را نابود.... در میهمانی بشقاب اش را تا خرخره پر می کند و به زن اش هم سفارش می کند تا می تواند بخورد و شکم اش را پر کند . می خواهد مثل سگ به پای رئیس سابق اش بیفتد تا دوباره سر کارش برگردد . عمق قضیه را دارید؟ : حاضر است برای به دست آوردن کارش حتی به پاهای رئیس بیفتد . از ترس ، شماره تلفن طلبکار ها را می نویسد تا مبادا به تماس هایشان جواب بدهد . به پنج هزار تومانی روی زمین افتاده هم رحم نمی کند و از فشار گرسنگی به هر دری می زند. موهایش را در آرایشگاه کارآموزهای آرایشگری ، مجانی اصلاح می کند و .......بقیه بدبختی هایش دیگر گفتن ندارد! من: پسرک در بد ترین شرایط اش هم صورت اش را با سیلی سرخ نگه می دارد . حتی نمی تواند به «بابائی » اش ، که حالا رئیس تر هم شده و پولدارتر ، رو بزند و پول بخواهد . از مجله که زنگ می زنند با شنیدن جمله :«حالا بیا صحبت می کنیم...» ، از خدا خواسته قبول می کند و با کله سراغشان می رود و دیگر خبری از آن غرور همیشگی در حرف هایش نیست . او ایرج را دیده و از بازی های زندگی می ترسد . طاقت له شدن غرور اش را ندارد و «کوتاه آمدن» را هم به فرهنگ رفتاری اش اضافه کرده . برای هزار تومانی اش هم برنامه ریزی می کند و می خواهد مبارزه کند . سینما رفتن های دو نفره را به بهانه «دبیر سرویس شدن در مجله » تعطیل می کند تا سه شنبه ها با بلیط «نیم بها» عطش فیلم دیدن اش را برطرف کند. آخر شب ها با نگاه های خیره به «آیس پک» های رنگ و وارنگ ، بستنی لیس می زند و دیگر حتی به بابائی اش sms هم نمی دهد تا قبض موبایل اش زیر صد هزار تومان شود و دلتنگی بابائی و همه sms های بی جواب اش را تحمل می کند تا به دفتر مجله برسد و از تلفن آنجا به او زنگ بزند و کلی حالش را بپرسد . وسط حرفهایش هم حسابی حواسش هست که لحن اش شاد و بشاش باشد تا بابائی فکر کند که نفس پسرش از جای گرم بلند می شود ، ولی.........امان از دست این نقطه چین ها!
پرده آخر : ایرج: بالاخره حاضر شد خودش باشد . همانی که هست ، یک علاف در به در بیکار .... چوب حراج به اثاث اش می زند تا دخترش از بیمارستان زنده بیرون بیاید . آقای کارگردان دلش به حال ایرج سوخت و زود تمام اش کرد . او دلش نیامد بیش از این زندگی را تلخ و کثیف جلوه دهد . ایرج را نکشت و حتی دوباره او را به زندگی برگرداند . زندگی دوباره زیبا شد ولی دیگر در اوج خوشی هم خبری از آن برق غرور در چشمهای ایرج نبود . من : من می خواهم خودم باشم نه یک روزنامه نگار بلند پرواز و جاه طلب که بهترین شرایط کاری اش را به خاطر این غرور سگی از دست داده . از جناب کارگردان خواهش می کنم که زودتر این سکانس را تمام کند و « کات » بدهد . من بیشتر از این تحمل ندارم... هر کسی نمی تواند مثل ایرج این همه خوار شدن و به زمین خوردن را تحمل کند . من از « ایرج شدن »می ترسم....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 2:36 توسط بهمن بابازاده |
|
|
در حالی که بر اساس برنامه ریزی قبلی قرار بود در مراسم اختتامیه جشنواره رسانه های دیجیتال که فردا برگزار می شود، یک خواننده مشهور موسیقی پاپ ایران به اجرای برنامه بپردازد، این برنامه لغو شد. محمد اصفهانی ،خواننده مشهور موسیقی پاپ پس از آنکه مطلع شد که قرار است احتمالا محمود
احمدی نژاد در این مراسم حضور پیدا کند، به برگزارکنندگان اعلام کرده است که حتی اگر احمدی نژاد در میانه مراسم اجرای موسیقی هم به سالن وارد شود، او اجرای برنامه را متوقف و سالن را ترک خواهد کرد. وی تاکید کرده است در صورتی که حضور احمدی نژاد در مراسم اختتامیه قطعی شود، تحت هیچ شرایطی حاضر به اجرای برنامه نخواهد شد.
*********** پی نوشت : نازنین..... من اگه تاریک ام غمی نیست تو به فردا ها ُ به روشنی بیندیش ........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:34 توسط بهمن بابازاده |
|
|
بالاخره نتیجه ماه ها تلاش من و همه دوستان وارد بازار شد و در سراسر کشور منتشر شد
آبی استقلالی ۲ مستندی باور نکردنی از همه حاشیه های سال قبل استقلال به همراه ترانه فوق العاده «آبی شو» رضا یزدانی
لحظه های خوشی را با تماشای این فیلم تجربه خواهید کرد . این فیلم تقدیم شده به همه هواداران خونگرم استقلالی.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:19 توسط بهمن بابازاده |
|
|
باید اهل اتوبان گردی باشی تا بتوانی «حمید عسگری » را دوست داشته باشی.
باید زخم خورده عشقی عمیق و پر التهاب باشی تا تحمل شنیدن « می خوام تلافی بکنم » اش را داشته باشی و به آنها فکر کنی . باید عاشق گاز دادن های بی حساب و کتاب در اتوبان های باران زده آخر پائیز باشی تا بفهمی منظورش از آن« ناشناس» چیست . باید عاشق رد شدن از چراغ قرمز های آخر اتوبان باشی تا «آره تو عزیز قصه هامی » اش را بتوانی درک کنی . فقط با صدای اوست که می شود اتوبان گردی کرد و از تنهایی عجیب و غریب این روزها فراری شد . فقط با او می شود از اتوبان های مه گرفته فراری شد و ....... نفس کشید .
پی نوشت : گزارش و مصاحبه صوتی بهمن بابازاده از آخرین کنسرت حمید عسگری در سایت « موسیقی ما »
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:12 توسط بهمن بابازاده |
|
|
خبر کوتاه بود و تکان دهنده......:
روزنامه آرمان توقیف شد !
زنده باد آزادی قلم....
زنده باد منتقد من....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:15 توسط بهمن بابازاده |
|
|
همین هم از سرمان زیاد است .
خودمان کردیم که لعنت بر خودمان باد . داور ترسو - بازیکنان ترسو - مربیان ترسو و یک ادغام کاملا مصلحت آمیز فوتبال با سیاست ترسو ُ نتیجه اش همینی می شود که حالا کار به جایی رسیده که تیفوسی های سرخابی هم آنقدر عقده ای شده اند که آرزوی پیروزی رقیب را برابر تیم محبوب شان بکنند و این اوج تراژدی قصه فوتبال ماست ..... ببین این « مساوی لعنتی » چه ها که بر سر آدمها و دو آتشه ها نمی آورد . پسر بچه های ۱۴ - ۱۵ ساله هم چیزی که ما سعی می کنیم آنرا قبول نکنیم را همه با هم درک کردند ولی ما هنوز بر این باوریم که ........ فوتبال هم دیگر مثل خیلی چیزهای دیگر جذابیت اش را غرق در این سیاست لعنتی می بیند.... فوتبال تان هم مال خودتان. من و عشق سابق ام را هم بیا و بگیر و خلاص مان کن.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:32 توسط بهمن بابازاده |
|
|
خوب این می تواند فصل جدیدی از زندگی کاری و ژورنالیستی من باشد .
امروز خوشبختانه با صحبت هایی که شد بالاخره من به عنوان خبرنگار و دبیر سرویس موسیقی روزنامه آرمان انتخاب شدم و فردا اولین مطالب ام در این روزنامه روی دکه خواهد رفت . بک صفحه کامل مطلب با موضوعیت دربی بزرگ پایتخت.... یک صفحه ای که امروز در عرض چهار ساعت جمع و جورش کردم و بعد از بسته شدن صفحه با خودم به این فکر میکردم که : « هی پسر..... چقدر بزرگ شده ای....! » روزنامه «آرمان» با آن لوگوی خوشرنگ و تو دل برو اش مدت ها بود که همه هوش و حواس من را به خود جلب کرده بود . حالا خوشحالم از اینکه دیگر جزئی از این مجله شده ام و فردا هم اولین مطالب ام در قالب صفحه ورزشی به روی دکه خواهد آمد . از این به بعد هم یکشنبه ها و چهار شنبه ها صفحه موسیقی این مجله به عهده من است و قرار است که حسابی سر و صدا راه بیندازیم! منتظر اتفاق های ویژه ای در این مجله خوش رنگ باشید! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:17 توسط بهمن بابازاده |
|
|
۱) محمد رضاشریفی نیا را همه می شناسند ولی «چقدراش » را هیچکس نمی داند. بطن سینمای ما در دستان این یک نفر است و او استاد ایفای نقش هایی ست که طرف مقابل اش یک خانم زیبا و پولدار است . او کلا یک چنین نقشی را به اذعان همه دور و بری هایش ُ فوق العاده بازی می کند و به قولی با این نقش ها زندگی هم می کند !!
۲) شریفی نیا در فیلم های «دنیا» و «اخراجی ها» هم رگه هایی دیگر از هنر اش در بازیگری را به نمایش گذاشت و نقش «حاجی مومن متظاهر پولدار و هیز و عوام فریب » را به بهترین نحو ممکن بازی کرد تا به خودش در این نقش ها (طبق گفته های همه اهالی سینما) نزدیک و نزدیک تر شود!
۳) در انتخابات اخیر این بازیگر با جانبداری هایی خاص همه را خیره و بهت زده به تصمیم اش کرد تا نشان دهد زندگی هم بعضی اوقات بهتر است مثل سینما «بازی» باشد . بعد از انتخابات هم در روز دیدار اهالی هنر با رهبری ُ از خاطرات دوران بچگياش ميگويد كه همراه پدر به جلسات آقاي خامنهاي یا شهيد مطهري و مرحوم شريعتي ميرفته و از نظرات دقيق و راهنماييهاي آقاي خامنهاي در مورد فيلم امام علي(ع) و از حملهي مدعيان دموكراتيك بودن به او به خاطر شركت در مراسم تنفيذ هم حرفهای جالبی می زند تا نشان دهد چقدر بازیگر بی نظیری ست!
۴) هو شدن این بازیگر و خانواده اش در کنسرت «گروه سون» در سالن برج میلاد هم سکانسی ست ویژه ُ که دیگر بازی نبود ! فیلم هم نبود ! آخرین ابراز احساسات مردمی بود که در این دنیا زندگی می کنند و زندگی شان دیگر بازی نیست . یک بازی کثیف به عشق دوام روی پرده......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:9 توسط بهمن بابازاده |
|
|
من از چیزهایی که بدیهی هستند می ترسم.... این جور چیزها را با هیچ کلمه و فرمولی نمی شود تفسیر کرد . آنها هستند و بودنشان به همان اندازه که جذاب و دوست داشتنی است می تواند خطرناک و البته ترسناک هم باشد. دوست داشتن «بابایی» برای من امری بدیهی و غیر قابل انکار شده و این روزها ُ این دوست داشتن عجیب ُ باعث شده که ترس همه وجود ام را به تسخیر خود در بیاورد . با هیچ فرمول و قانونی نمی شود علاقه غیر عادی بین یک کارمند عادی با رئیس اش را توجیه کرد . کدام کارمندی جرات دارد رئیس اش را «بابایی » یا «جیگر » صدا بزند ؟! کدام کارمندی می تواند تا نیمه های شب با رئیس اش اس ام اس بازی کند ؟کدام کارمندی حتی پیش خانواده اش هم بدون رئیس اش نمی رود ؟ افسوس که به جز من ُ پاسخی برای این سوالها هنوز کشف نشده است ..... ******
من امروز از شما صفر گرفتم ُ بابایی.... حرفهایت چنان به دلم نشست که قول می دهم ماجراهای امروز دیگر از سمت من تکرار نشود . من زیادی پر توقع و حساس شده ام و این اثرات همان عشق بدیهی و عجیب و غریبی ست که گرفتارم کرده و مانده ام چطور باید با آن کورس بگذارم . خوب کاری اش هم نمی شود کرد . قطار زندگی جوری جلو رفته که من نازک نارنجی و لوس شوم و برای همچین آدمی ُ کوچکترین ضربه زندگی ُ چیزی شبیه مرگ است . تو کمک کن که با این هراس و دلهره کنار بیایم و دوباره بابائی همه نفس های من باشی........ ****** وسط حرفهایت به این فکر می کردم که :« از آن خاطره های ابدی ُ از آن تب و شور جنگاوری ُ از آن عشق بی حساب و کتاب ُ از آن لحظه های تکرار نشدنی ُ چه اتفاقی افتاد که حالا به این روز افتاده ایم ؟» هر روز دعوا ُ هر روز جر و بحث و هر روز .........کاش به جای حرفهای امروزت می زدی در گوشم ُ سرم داد می کشیدی ُ یقه ام را می گرفتی ......... ولی تو آرام و بی صدا بلند شدی و رفتی و این بدترین گلی بود که در زندگی ام خورده بودم ....... حالا هم که به کلید های این کیبورد ملعون پناه آورده ام ُ برای فرار از منجلاب این عذاب وجدان لعنتی ُ نفس نفس می زنم..... در حال غرق شدن ام ُ من مرده ام... ****** من دلم از آن روزهایی را می خواهد که نصف شب با صدای تلفن ات از خواب بپرم و بعد از یک احوالپرسی ساده قطع کنی و صبح اش از خودت بشنوم که سر کوچه بودی و دلت می خواسته شب را با هم باشیم و چون من لعنتی خواب آلود بوده ام ُ دلت نیامده بگویی که سر کوچه ای و چقدر هوای شب گردی های دونفره ُ به سرت زده...... من عاشق نقد های سنتی و گاها بی ربط (!) تو روی مطالب ام هستم و حتی اگر برای هزارمین بار هم مسخره ام کنی و به گزارش هایم در مجله بخندی ُ باز هم از رو نمی روم و برایت می نویسم . همه نفس ها و زندگی ام مال تو ولی ...... این خاطره ها را از من نگیر بابائی. ******
این روزها که قرار است به سلامتی رئیس تر هم بشوی و ارتقا مقام بگیری ُ این روزها که عجیب ذوق و شوق داری برای رئیس تر شدن ُ این روزها که غم «مامانی » شکسته تر و منزوی تر ات کرده ُ این روزها که بیشتر سر نماز برا ی « خوب شدن مامانی » دعا می کنی ُ این روزها که نفس هایت بهانه ایست برای بودن من...... به این فکر کن که لحظه به لحظه به آسمان نزدیک تر می شوی و چیزی نمانده که حتی فرشته ها هم دنبال یادگاری گرفتن از تو باشند ! خیالت هم بابت «مامانی » راحت! قول آن معجزه ای که انتظارش را دارید را فرشته ها هر شب توی گوش خدا زمزمه می کنند . فقط قول بده که فردای معجزه ُ به یاد همه روز های شیرین گذشته ُ خاطره کنسرت های سعد آباد را دوباره زنده کنیم و همه خیابان های بالا را پیاده تا خود تجریش ُ آواز بخوانیم..... « دوست دارم می دونی که این کاره دله / گناه من نیست تقصیر دله........» ****** هر که رفت انگار پاره ای از دل ما را هم با خود برد اما او که نرفته است از او بپرسید: که چه می کند با دل ما.......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:0 توسط بهمن بابازاده |
|
|
من به عنوان یک بچه (که شدیدا هم «استقلالی»
است ) اعتراض خودم را به گوش همه آدم بزرگ های دنیا می رسانم که من و همه هم سن و سال هایم چیزی از سیاست و جنگ قدرت و مصلحت و کودتا حالی مان نمی شود و دوست هم نداریم که قاطی این چرندیات بشویم . ما توی مهد کودک با هم شرط بسته بودیم که زود شام بخوریم و زود مسواک بزنیم و زود جیش بکنیم تا به موقع بتوانیم جلوی تلویزیون دراز بکشیم و بازی تیم محبوبمان را با استیل آذین ببینیم و از سوسک شدن علی کریمی جلوی جان واریو و برهانی کلی خوش به حالمان شود . ما زود شام خوردیم و زود مسواک زدیم و تا دلتان بخواهد هم جیش کردیم و پلاس شدیم جلوی تلویزیون . ولی از قرار معلوم خبری از بازی نبود و من نمی دانم که چرا آدم بزرگ ها انقدر زبان نفهم تشریف دارند و نمی فهمند که یک بچه به سن من به زور می تواند یک نیمه از بازی را در این ساعت بیدار بماند و ببیند و گناه دارد و او چه گناهی کرده که باید عروسک دست یک عده آدم شیاسی(!) شود! «بابائی» وقتی جلوی مهد ترمز کرد گفت که دیروز استقلال دو بر صفر با گلهای برهانی برنده شده و علی کریمی هم کلی جلوی جان واریو سوسک شده....! خیلی زور زدم که جلوی «بابا بهمن ام» گریه نکنم ولی حیف که خیلی بچه ام و هنوز نمی توانم احساساتم را جلوی هر کسی کنترل کنم . توی مهد دیدم که تقریبا همه بچه ها هم حال و روز من را داشتند و ضد حال خورده بودند. همین باعث شد که ما یک تصمیم انتحاری بگیریم و با هم قسم بخوریم که از این به بعد سمت فوتبال هم نرویم و عروسک دست آدم های مثلا بزرگ این دنیا نشویم. ما توی مهد به هم قول دادیم که از این به بعد در یک چنین مواقعی که فوتبال و سیاست با هم قاطی می شوند ُُ برویم و راحت یک دل سیر جیش کنیم و کشتی کج نگاه کنیم تا خوابمان ببرد .
گور بابای فوتبال و استقلال و سیاست و همه کثافت کاری های دنیای آدم بزرگ ها.........
امضا : «امید بابازاده» و یک عالمه بچه دیگر......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 9:5 توسط بهمن بابازاده |
|
|
چرا دست از سر من برنمیداری؟ چراهمیشه دقیقا زمانی که نباید باشی سر و کله ات پیدا می شود؟ چرا فقط وقتی که به کلید های این کیبورد ملعون پناه می برم دوباره فریادت بلند می شود و وسوسه ام می کنی که بنویسم؟ و این نوشتن است که می دانم یک روز سرم را به باد میدهد...... در سکوت این جماعت من هم یکی مثل آنها: نادان و خفه..... حالا تو هی داد بزن و بگو: «وطن پرنده پر در خون» یا «ضیافت های عاشق رو خوشابخشش خوشا ...» یا «قبیله یعنی یه نفر / هم خونی معنا نداره.....» یا «شقایق درد من یکی دو تا نیست...»
*********************** خوب خیالت راحت شد؟ بیا و این نفس ها را هم بگیر و برو....... نفس هایمان هم گندیده همان بهتر که آنها هم نباشند نفس های بی فریاد خون است و خاکستر این هم مال تو مال نگاه بی جربزه ات هم وطن......!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:37 توسط بهمن بابازاده |
|
|
بازی را عوض می کنی و خود را از طنابی می آویزی که سالها پیش بر آن تاب خورده ای ما تکرار تکه های همیم مثل تو پسرم که تاب می خوری مثل من که تو را تاب می دهم تا طناب را فراموش کنم..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 10:6 توسط بهمن بابازاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
|
RSS
|