تبليغاتX
دنیای وارونه
 
 


 

 اينجا قرار است قبرستاني باشد براي دفن خاطرات اين دو سه سالي که با آنها زندگي کردم.

براي خداحافظي ابدي ولی انگار جمله اي نيست.

روزهاي خوبي بود که گذشت و حالا در اين نصف شب پائيزي ، وقتي که من داغ داغ، «عاشق نباشه آدم، حتي خدا غريبه ست / از لحظه هاي حوا، حوا مي مونه و بس....» گوش مي کنم و در پيج هاي اين وبلاگ بالا و پائين مي شوم​، به لحظه لحظه تولد اين وبلاگ فکر مي کنم و حس تلخ وداع  لحظه اي دست از سر من بر نمي دارد. جمله هاي استاد شايد بهترين حسن ختام براي اين وبلاگ باشد.

جمله هايي که عجيب شبيه 16 سالگي هاي من است:

« در زندگی ام فعل «نمی توانم» وجود نداشته است. هیچ وقت یادم نمی رود که آدمی خجالتی بودم که وسواس داشت و شنا بلد نبود. چون تا 20 سالگی پیرهنش را جلوی کسی عوض نکرده بود!... و بعد یک روز همه را انداختم دور و شخصیتی جدید ساختم... هیچ وقت یادم نمی رود که از دو چیز در بچگی نفرت داشتم: دویدن و انشا نوشتن... و وقتی بزرگ شدم فقط در دو چیز موفق بودم: ادبیات و دومیدانی!... توانستن هایی هم هست که نمی شود در این وبلاگ نوشت. روزهای آخر خط ایستادن. وقتی فکر می کنی هیچ راهی وجود ندارد اما می نشینی، گردنت را کج و راست می کنی، گریه هایت را قورت می دهی و بلند در دلت می گویی: می توانم....اینها را به «تو»ی مخاطب می گویم که گاهی کم می آوری، که گاهی می ترسی، که گاهی شک می کنی، که گاهی قدرت بی نهایتت را دست کم می گیری و می گویی: نمی توانم! در هر راهی هستی و هر جایی که هستی و هر اعتقادی که داری و هر چيز و کسي را مي پرستي و هر چیز که می خواهی،  فقط کافی است به راهت ایمان داشته باشی. من هم دست هایت را از پشت این خطوط مجازی می گیرم و با هم بلند در دلمان می گوییم: می توانیم....»

 

*****   

پي نوشت 1:

بی تو سیگار هم نمی چسبد / فحش کش دار هم نمی چسبد / نازنين من فقط پیانو نه / بی تو گیتار هم نمی چسبد / با تو حتی کلاه لذت داشت / بی تو شلوار هم نمی چسبد / جبر رحمان اگر غلط باشد / رحم جبار هم نمی چسبد / راحتم بی انرژی اتمی / یعنی اخبار هم نمی چسبد.....

 

 پي نوشت 2 :

ته اين ليوان را هم به عشق تو رفتم بالا ... به سلامتي همه اين سالها...به سلامتي همه خاطرات خوب و بد اين وبلاگ ....

 

پي نوشت 3:

به سراغ من اگر مي آئيد ، نرم و آهسته ، به اين​آدرس بيائيد:

facebook.com/profile.php?id=100001636532522

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 1:38  توسط بهمن بابازاده  | 
من از قوانين بديهي ، مرگ و نابودي لحظه اي، فراري ام .

شايد به خاطر همين است که «يه حبه قند» را دوست ندارم و تا دو روز بعد از ديدن آن، عذاب مي کشم . که مرگ همين نزديکي هاست و اين زندگي خيلي خيلي گدا و بي معرفت است. که همه اين درگيري ها و دويدن ها، قرار نيست به جايي ختم شود. ما همه بازيچه هاي ناتوانمندي هستيم و مرگ پايان دلخراش اين بازي است. يک بازي يک طرفه به نام زندگي...

  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 2:28  توسط بهمن بابازاده  | 
 

     گير کردن در دو راهي اينجا و «آن ور آب».

     دل کندن ابدي از خاطره ها يا دل سپردن به تلاطم پر هيجان سرنوشت.

     جرم اين است ، جرم اين است....

 

 

 

    

 پي نوشت:

 ساعت ها رو به عقب برگردون/  اگه فرصتي هنوز هم مونده / بگو تو   گذشته چي مي بيني / که از آينده تو رو ترسونده...

 

 پي نوشت ۲:

 ساعت ها رو به عقب برگردون...

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 1:17  توسط بهمن بابازاده  | 

می خندم.

تو مست میشوی.

حتی با یک فنجان قهوه ؛

که از خطوط ته آن خبر نداری.

می خندم .

...با اینکه میدانم؛

تمام خطوط موازی از ته فنجان من می گذرند.

تو سرخی جا مانده بر لب فنجانم را می بوسی.

احساس می کنم؛

آن اتفاق ناگزیر

افتاده است.

پیش از آن که تو شمع روشن کنی .

عود بسوزانی.

یک دنیا بوسه حرامم کنی.

با چشمانی که بین عسل وفروردین مردد است؛

برایم فال فروغ بگیری.

 

من به خیانت عادت ندارم؛

اما مگر می شود به این لحظه گفت: نه؟

 

 

   پي نوشت:

     شعر زنانه اي که بيچاره ات مي کند...

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 21:15  توسط بهمن بابازاده  | 

 

«پسر‌ِ بي قهرمان...»

 

سلام پسرم، خوبي؟

حال و احوال؟ نمي گيري خبري از ما؟. من دلواپس تو نشوم، عمرا اين طرفها پيدايت شود و احوالي از ما بپرسي.

خبرنگار بودن با تمام هيجانات و شيريني​اش، بعضي وقت ها دلتنگي​هاي عجيبي را سراغ آدم مي​آورد که در روزهاي عادي نمي شود سراغشان رفت و از آنها نوشت، پسرم. «روز خبرنگار» بهترين زماني ست که در آن با فراغ بال مي شود يادداشت شخصي بنويسي و در آن همه دلتنگي هاي اين روزهايت را بياوري...يادداشت شخصي هم بدون حضور ردي از تو براي «بابايي» غير ممکن است، «اميد جان»...

نمي دانم چرا هميشه دقيقا در همين روز است که ياد تو مي افتم و دوست دارم براي تو بنويسم. براي تويي که اصلا معلوم نيست کي و کجا قرار است وارد اين دنيا شوي و چه شغلي را براي خودت انتخاب کني. از من مي شنوي، برو سمت فوتبال و سينما. ارتباطات ات با مديران را هم سعي کن هميشه داشته باشي. آنوقت ديگر هيچ غم و غصه اي را در طول زندگي نخواهي داشت و حسابي نانت توي روغن است. راستي هيچوقت خبرنگار نشو ولي اگر خدايي نکرده بواسطه «بابايي» وارد اين کار شدي، با آرتيست​هاي خوب جوري تا کن که هميشه فاصله معقولشان را با تو رعايت کنند و يک کار شرافتمندانه را با قلم فروشي، عوض نکن. با «خوب» ها خوب باش و هر کاري هم که از دستت بر مي آيد برايشان انجام بده. بي هيچ توقعي. بي هيچ تماس و زنگي که فکر نکنند داري منت سرشان مي گذاري. ولي آن مغرور و جاه طلب و بي ادب ها را  که حس استثمار تو را دارند و مي خواهند با وعده و وعيد از تو سوء استفاده کنند، جوري زمين بزن که تا دو سه ماه در کماي کامل باشند و نفهمند از کجا خورده اند. از sms ها و تهديد هاي ترسناک شان هم نترس. برايشان از همان آدمک هاي خنده رويي send کن که در حال ريسه رفتن اند. از همان هايي که هر از چندگاهي براي «بابايي» مي​فرستي تا قند تو دل اش آب شود. اين روش بهترين روشي مي​تواند باشد که بفهمند دنيا بعضي وقت​ها هم وارونه مي​چرخد...

خلاصه دو سال بعد که به دنيا آمدي، بيست سال بعد که خبرنگار شدي، و نمي دانم چند سال بعد که خواستي جواب​ام را بدهي، حتما بگذار روز خبرنگار برسد و برايم يادداشت بنويس، حرف​هايت را هم راحت بريز روي لپ تاپ ات. بگذار هر کس يادداشت ان را مي​خواند بفهمد که دنياي خبرنگارها، آنقدرها هم سياه و سرشار از حس جنجال​طلبي نيست. آنها هم بعضي وقت ها دلتنگي هاي عجيبي دارند که آنقدر بدبخت اند که فقط در «روزشان» مي توانند آنها را بنويسند و بقيه روزها مال ديگرانند و بايد دلتنگي ها و دسته گل آب دادن​هايشان را علني کنند.

حرف آخر هم اينکه اميدوارم بابايي خوبي برايت باشم تامثل من مجبور نباشي آن بالا و وسط گيومه تيتر بزني :​«پسر بي قهرمان...»

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 21:22  توسط بهمن بابازاده  | 

 

يک نفر من را از FACEBOOK و  + GOOGle بيرون بکشد تا باز هم برگردم به وبلاگ عزيز خودم.

دلم براي نوشتن در اينجا تنگ شده...

دلم براي همه خاطره هاي اين دو سال اخير که در اين وبلاگ مشغول خر و پف اند، مي سوزد....

 

 

 

پي نوشت:

اينکه زاده آسيايي رو مي گن جبر جغرافيايي  / اينکه لنگ در هوايي و صبحونه ت شده سيگار و چايي...

پي نوشت 2:

پسرم دو هفته اي بيشتر به روز خبرنگار نمانده .برايت باز هم مي خواهم نامه بنويسم.

براي همه اين روزهايي که نيستي و احوالي از ما نمي پرسي...

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 20:7  توسط بهمن بابازاده  | 

 

 وقتي چشم هايم را مي​بندم، سراغم مي​آيند. من مي​ترسم واز آنها فرار مي​کنم. بعد وسط همين فرارهاست که از خواب مي​پرم. چند ثانيه​اي طول مي​کشد تا بفهمم اينجا کجاست؟ چرا هيچکس دور وبرم نيست؟ اين تنهايي غمگين، چرا بايد انقدر بزرگ باشد؟

بعد وسط اين تنهايي بزرگ وغمگين، سکانس​هايي از همان گذشته لعنتي روبه​روي من در حال پخش است. آنها آنقدر نزديک​اند که من مي​توانم با دست لمس​شان کنم. بعد دستم را که دراز مي​کنم، نمايش کات مي​خورد و چند متر آن طرف​تر، معرکه ديگري به پا مي​شود. بعد در سرخوشي نابهنگام خواب و بيدراي، نفس​ام مي​گيرد.«هنوز بيدار نشده​ام...»

نمايش به اوج تراژدي رسيده و من وسط اين سکانس​ها، ناگهان خودم را مي​بينم و اين غم انگيز​ترين قسمت ماجراست. دلم براي خودم مي​سوزد. خودم را، همه خودم را در همان گذشته لعنتي جا گذاشته​ام. آرزوها و خاطره​ها و خواب​هايم را، و روح افسار گسيخته​ام از قرار، هنوز در همان حوالي گم و گور است و نمي داند که ديگر آن روزها گذشته​اند و گورشان را گم کرده​اند. بغض بزرگي دارم و چشم​هايم آرام آرام خنک مي​شوند. ولي حس آدم​هايي را دارم که در خواب، مرده​اند و خودشان هم نمي​دانند.حس سنگين بين خواب و بيداري را نمي​شود با اين کلمه​ها شرح داد. که از خواب پريده باشي و هنوز بيدار نيستي.«من هنوز بيدار نشده​ام...»

 گذشته​ام را نمي​توانم فراموش کنم. به من چسبيده و يک آن از من جدا نمي​شود. اذيت​ام مي​کند. به من مي​خندد و مسخره​ام مي​کند. دوست دارم روح ام را جراحي کنم و آن تکه از زندگي​ام را مثل توده​اي چندش​آور، از مغز و روح و زندگي​ام بيرون بکشم. «در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي​خورد و مي​تراشد.».....

کسي يک «جراح روح» خوب سراغ ندارد؟...

 

     پی نوشت:

       بحران سنی...

        همین!

 

  نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 16:35  توسط بهمن بابازاده  | 
  

                

                  تقصیر من نیست

               شیب تخت سمت توست...

 

 

    پی نوشت:

امروز اولین روزی است که من کارمند رسمی هیچ اداره دولتی نیستم و فقط یک روزنامه نگار ام.

این را برای بیست سال بعد نوشتم تا شاید آنوقت در مورد امروز بتوانم بهتر قضاوت کنم و اینکه تصمیم ام درست بوده یا نه....

 

    پی نوشت 2:

خدایا مرز آلودگی دلها از حد هشدار گذشته.

چند روزی دنیا را تعطیل نمی کنی؟

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 18:59  توسط بهمن بابازاده  | 

 

    دستم

    از اشیا رد می شود

    رد می شود از تلفن

    «خاک سرد است»

    بزرگترها می گویند...

    نگران ام نشو

    فراموشت نکرده ام

    فقط...

    فقط کمی مرده ام....

 

    پی نوشت :

امسال سال توست. سال توهم و بی خوابی های عمیق. سال سایه هایی همه یک شکل و سال دستپاچگی های سرخوشانه و حسرت چال های صورت ات وقتی می خندی....

در پس این بغض تب دار، کجا مانده ای آخر؟

 

   پی نوشت 2 :

تو ناز می کنی ، من ناز می کشم....

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 22:21  توسط بهمن بابازاده  | 

 

اینکه غم انگیز ترین «سین» هفت سین امسال من، «سکوت» پربغض آخرشب های «تو» ی لعنتی است، می تواند اختتامیه ای باشکوه برای سالی باشد که «تو» ظاهر شدی و من غرق شدم و زمین وارونه چرخید و قرص خواب «نایاب» شد.

قرص خواب هم  که نایاب شود آنوقت است که خیابان ها هیچوقت انتهایی ندارند و جان می دهند برای پیاده روی های پوچ و بی مقصد و خواب آلود. اینکه نئشه روزگار باشی و زخم خورده نگاهی که داغ هر وسوسه ای را تازه کند.

بعد خوب که در خودت و زمان گم شدی ، سر و کله «آلیس» است که پیدا می شود  و انگار با ابدیتی بی نهایت در گوش تو می خواند : « سال تمام شد و تو تنهایی»....

بعد زمان می ایستد و همه چیز انگار اسلومونشن می شود:

«کلاغ پرهای کلاغی که تنهایی ات را روی بالکن همسایه پر کرده ، پک عمیق شاعر روی دیوار به سیگار و فوت غم انگیز ناله هایش توی صورت تو، عشوه های مادرانه زنی که توی قاب به تو لبخند می زند و هشت ماهی می شود که به دیدن اش نرفته ای.»

بعد چیزی با صدای بلند در دلت می ترکد. توپ ها برای که به صدا می آیند؟ آدم تنها عید را می خواهد چکار؟

بعد سیل اس ام اس هاست که می آیند. در این لحظه خاص فقط اسمش را می شود گذاشت :«ترحم دوستانه دور وبری ها».وسط بوق اس ام اس، یک آن دلت می لرزد. یکی از بوق ها انگار صدای دیگری دارد.انگار زمان دوباره راه افتاده و تو را با خودش می برد. انگار هیچ هوایی دور و برت نیست و خفگی مزمن سراغت آمده .  باز گیر افتاده ای و حالا دوباره وحشت عشقی عمیق به سراغت می آید. دوست نداری اس ام اس اش را بخوانی. می خواهی حدس بزنی او چه جمله هایی را در این لحظه خاص می تواند برای تو بنویسد. از این بازی لذیذ، لذت می بری. ساعت ها درگیر این حس غریبی و بعد با خواندن جمله هایش ، دوباره رعشه ها شروع می شوند. اضطراب و بغض و فرار . دوست داری فرار کنی. مسیر فرار هم مثل همیشه به یک قوطی سفید ختم می شود. قرصها باز هم در دست توست و برای آخرین بار جمله هایش را مرور می کنی: « دنیا چه بود؟ فاصله ای بین هیچ و هیچ با خاطرات چند نفر كه نداشتی...». حس ملسی داری. دوبیت آخر شعر اش را که می خوانی ، دیگر نیستی. دیگر وجود خارجی نداری :« صدای هق هق من پشت کوه قایم شد /برای بیداری، قرص خواب لازم شد...».

لیوان را که زمین می گذاری ، جهان ایده آل تو جاری می شود. جهانی که کلاغ ها در آن با کلاغ پرهای احمقانه، تنهایی ات را به هم نمی ریزند، شاعر ها سیگاری نیستند و هیچ وسوسه بعید و اسلومونشنی در آن وجود ندارد....

 

پی نوشت :

بهاریه نوشتن همیشه جزء محبوب ترین لحظه های همه روزنامه نگاران است....

خوب بود. خوش گذشت. خوش به حال «استقلال جوانی» ها...!

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 17:39  توسط بهمن بابازاده  | 

   

   رفته بودیم برف بازی.

  برای یک روز هم که شده همه دغدغه ها فراموش شد.

  غصه ها یخ زدند و زندگی بخار گرفته مانفسی کشید.

  خندیدیم ، وسط اتوبان رقصیدیم ، خوش گذشت ....

 

 

 

 

پی نوشت:

جای دو نفر خیلی خالی بود.  که بلند بلند آواز بخوانیم و روی برف قدم بزنیم.

جای تو و بابایی....

وای که تا چشم کار می کرد ، جای خالی شما بود...

 

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 23:57  توسط بهمن بابازاده  | 
     شب های خستگی

     شب های هیجان

     شب های جشنواره موسیقی

     تا چهار صبح استرس و کار

      شب های بولتن....

     

 

 

      

       پی نوشت:

       با هزار تا از این بولتن ها هم ما پولدار نمی شیم!!

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 3:46  توسط بهمن بابازاده  | 

 

داشتم شام گرم می کردم که بخورم و گوشم به اخبار bbc  بود که داشت اتفاقات 25 بهمن و تاثیر آن بروی آینده ایران را بررسی می کرد. یهو امواج غمناک شدیدی را حول و حوش خودم حس کردم که من، اینجا ، در این آشپزخانه و کیلومتر ها دورتر از زادگاهم ، تنهای تنها ، پایتخت ، مدفن آرزوهای بر باد رفته ، بی هیچ منطق و فلسفه ای ، چه غلطی می کنم؟

انگار زمان ایستاده بود و من به گذشته پرت شده بودم. به همه آن روزهایی که همیشه با من اند و نمی توانم از ذهنم پاک شان کنم. روزهای غمبار کودکی و روزهای افسرده کننده نوجوانی. مثل یک توده سیاه همیشه در ثانیه های من جاری و حاضرند. من بزرگ شده بودم و آن روزها هنوز همان طور دست نخورده و سالم باقی مانده اند. با همان عذاب های ویران کننده و تلخی مدور که می چرخند و می چرخند و جایی وسط خواب و بیداری های گاه و بیگاه بعد از ظهر ، سراغم می آیند. با من بازی می کنند . اذیت ام می کنند ، به هم ام می ریزند ، لحظه هایم راخراب می کنند و وقتی کاملا غرق می شوم و نفس های آخرم هم بالا نمی آیند ، می روند و گورشان را گم می کنند.

گوینده bbc با کارشناس هایش در حال کلنجار بروی «کدام وری » بودن «صانع ژاله» است و من اشتهایم کور شده و دلم نمی خواهد آنجا باشم. هشت سال زندگی مجردی و دیگر کم آورده ام. دست هایم بالاست . من تسلیم زمان شده ام....

 

 

پی نوشت:

شبا همه ش به میخونه می رم من / سراغ می و پیمونه می رم من / تو این میخونه ها خسته دردم / به دنبال دل خودم می گردم....

 

پی نوشت 2:

تنهایی....

 

پی نوشت 3:

.....

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 23:17  توسط بهمن بابازاده  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM